زایرمحمدعلی

هی خیا؛هی خیا؛هی خیا...

صدای رسای مشتی محمدعلی به سکوت پر از جاری زندگی هلیله شور میداد؛ پیچ کوچه را که رد کردیم به سه راهی منتهی به خانه پدربزرگ رسیدیم سمت چپ در اتاق آخوند باز بود و مشتی حسن قرآن به دست نشسته بود مادر سلام کرد و آخوند با لحن کتابی جواب داد و از حال آقا و بی بی ها پرسید فاصله ای تا منزل بوا حسین نبود اما درب باز خانه مشتی محمدعلی ما را به خویش فرا میخواند وارد حیاط شدیم و سلام کردیم دی حسین مشغول کار بود و قبل از آنکه پاسخ دهد صدای باصلابت مرد خانه پاسخگوی ما بود

-سلام دی آغا سلام آغی کوچیکو ، آغا و بی وی ها حالشون خوبن؟

-شکرخدا عامو، سلام می رسونن

_سلامشو برسن

-عامو چند تا خیار بکش

-چشم دی آغا

و جلدی چند هندوانه بزرگ اهوازی در حالیکه با انگشت های پهنش روی آنها ضرب میگرفت جدا کرد و توی ترازو گذاشت و شروع به گذاشتن سنگها در کفه دیگر کرد،حرکاتش خاص و منحصربفرد اما سریع بود،سنگها هی کوچک شدندتا ترازو متعادل شد بلافاصله سنگها را از ترازو برداشت و یکبار دیگر آنها رو شمرد

-عامو چقد؟

-قابل نی

-عامو خوت قابل داری

-هفده کیلو و سه قیاس هر کیلو هفت قنی؟

و من هنوز درگیر جدول ضرب بودم که خودش جواب داد تا من بیشتر مبهوت چهره مهربانش شوم

مادر اسکناس بیست تومنی را به او داد سریع دستی به اسکناس کشید و در قوطی قرمز گذاشت و بلافاصله قوطی زرد رو برداشت و چند سکه از آن به مادر داد تا تعجب من بیشتر شود

-ای هم باقیش عامو

-دست درد نکنه عامو بعد میام سی خیارا الان باید بریم خونه بوامینا

-هر وقت اندین خش اندین

از در حیاط که خارج شدیم سوالات رگباری من امان مادر را گرفت

-مادر میشتی محمد علی چشماش نمی بینه؟

-نه نمی بینه

-پس چطور هندونه ها رو وزن کرد؟

-اندازه سنگها رو میدونه

-سکه ها که خیلی با هم فرق ندارند

- انگشتاش نقش سکه ها رو می شناسه

- دستاش چشم داره؟

- نه ولی حس داره....

ابهت این مرد مرا سخت گرفته بود و وقتی مادر را توانی برای پاسخ گفتن به سئوالات پایان ناپذیر من نبود مرا به پدربزرگ که دوست و همسن و سال او بود حواله کرد و و پدربزرگ داستانها از قدرت و همت و مهربانی او میگفت از اینکه با وجود نابینایی همیشه روی پاهای خودش ایستاد، اینکه چگونه از کودکی با اراده کم نظیرش ندیدن را جبران کرد و با دل مهربانش تمامی شیطنت های دوستانش را بخشید.

محمد علی وقتی در دایره قسمت تاریکی نصیبش شد چراغ دل را برافروخت ،کمر همت بست و بر زنوان خودش ایستاد از نوجوانی ماهی فروشی و قصابی  و مغازه داری کرد و بنده ای شاکر و پرتلاش در محضر آفریدگار بود از همان کودکی او شد یکی از قهرمانان و استادان زندگی من قهرمانی با دریا دریا همت و عزت نفس.... هیچگاه من نگران شغل و کسب و کار نبودم چون محمدعلی را دیده بودم و میدانستم رزاق خداست....

سالها بعد وقتی عزم زیارت شاه تشنه لب را داشت و من در مجلس چاووشی او به اصرار عمو حاج حسین مشتی عبدالحسین یک بند چاووشی خواندم اشک از گوشه چشمانش جاری بود...

آن وقت بیش از پیش فهمیدم که زایر محمدعلی چشمان سرش بی فروغ اما چشمان دلش روشن بود، زایر بصیرت داشت

روحت شاد مرد بلند همت

 

/ 17 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماه وخورشید

بزرگترین خطایش این بودکه نمیدانست من برای همیشه صبورنخواهم بود...

ماه وخورشید

آدم ها لالت میکنند...بعد هی میپرسند:چراحرف نمیزنی؟ این خنده دارترین نمایشنامه دنیاست

ماه وخورشید

ساده نیست گذشتن ازکسی که گذشته هایت راساخته وآینده ات راویران...

ماه وخورشید

سلام.دوست خوب.ممنون به وبم سرزدی. خوشحالم که ازش خوشت اومده...وبیشترازاون خوشحالم که بالاخره یه نفرپیداشدکه مترجم خوب حرف هاوچشم من باشه! موفق باشی. بازم بیا[گل]

ماه وخورشید

مرابه دعاکاش فراموش نسازند... رندان سحرخیزکه صاحب نفسان اند

ماه وخورشید

ازاتاق خاطراتم بوی حلوابلندشده است! آرام فاتحه ای بخوان

ماه وخورشید

چقدرعبرت دراین عروسک هاست!وماازعروسک کمتریم آن هامرده بودندوزندگی میکردند...مازندگی میکنیم ومرده ایم

ماه وخورشید

جاذبه ی سیب آدم رابه زمین زدوجاذبه ی زمین،سیب را... فرقی نمیکند. سقوط سرنوشت دل دادن به هرجاذبه ای غیرازخداست

ماه وخورشید

سلام. من به اون آدرس ها هم خواستم برم ولی لودنمیشدن! شرمنده..

م.الف

عید مهر و مهربانی بر همگان و شما مبارک باد. م.الف