آئین رفاقت

یا رفیق

در برزخ میان دبیرستان و خدمت سربازی بودم پر از شور و شر و جوانی، صبحها  شهرگردی با دوستان عصرها فوتبال های پر از هیجان در زمین محل و شبها کنار دریا در محفل دوستان،ما بودیم و موسیقی و خاطره و عاشقی و گپ و گفت شبانه و تا بخواهی پر ادعا در رفاقت روزها میگذشت و احساس نزدیکی خدمت نیاز کسب درآمدی را در من زنده میکرد این بود که تقاضای کاری به نیروگاه دادم و در اوج خوشیها و رفیق بازیها اوایل مهرماه دعوت به کار شدم و شدم زندانی خودخواسته سایت نیروگاه،قرار بود شرکت ما انبارهای نابسامان نیروگاه را سامان دهد چند تا از بزرگترهای محل قبل از ما در شرکت مشغول به کار بودند اما من و محمد با هم شروع به کار کردیم من قبل از آن هیچ برخوردی با محمد در محل نداشتم او ده سالی از من بزرگتر بود و هیچ صحبت مشترکی نداشتیم با هم می رفتیم و می آمدیم بی هیچ حرف و حدیثی،اما دوستی همیشه از یک اتفاق آغاز میشود،یک روز کار ما زودتر تمام شد و من به شوق رسیدن به کارهایم مثل آهو تا محل دویدم بی آنکه لحظه ای تردید کنم حتی در خاطر من هم یادی از محمد نبود اما چند روز بعد ماجرا برعکس شد کار محمد و دوستانش حدود دو ساعت زودتر تمام شد و آنها از انبار خارج شدند و ما ماندیم و کاری که باید تمام میکردیم ساعت 5 زمان پایان کار فرا رسید و من مسیر انبار تا درب نیروگاه را هروله کنان طی کردم نگهبانی را که رد کردم و به سمت هلیله چرخیدم  یک لحظه خشکم زد،اشتباه نمیکردم؟ خود محمد بود؟ او چرا دو ساعت اینجا ایستاده؟به او رسیدم سلام کردم و خسته نباشید شنیدم بلافاصله از او پرسیدم چرا نرفتی؟ و جواب شنیدم منتظر تو بودم تا با هم برویم......جز سکوت چه جوابی میتوانستم داشته باشم؟ همان لحظه دانستم در ابتدای جاده رفاقتم و آئین رفاقت دفتریست که هزار فصل دارد.....

سلامت باشی محمد حاج ابولحسن رفیق قدیمی من

/ 15 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علي

سيد جان سلام نوشته ات پر از احساس بود گاهي ي لحظه ارزشش به اندازه يك عمر زندگيه

باد لیمر(مرتضی)

سلام بر شما سید جان بسیار زیبا بود ،دوست خوب واقعا نعمت بزرگی است.انشاالله که سلامت وتندرست باشید. اللهم عجل لولیک الفرج[گل]

پیلیسوک

درود بر کسانی که از پاکیشان دوستی آغاز میشود، از صداقتشان دوستی ادامه میابد و از وفایشان دوستی پایانی ندارد... سلام سید بزرگوار بسیار تاثیرگذار بود ...

وحید

سلام سید خومون به به چراغ خاموشی میای !!!! نه بوقی نه توقی !!! آدرس یه وبلاگ دیگه سی ما میدی مطالبت تو یه وبلاگ دیگه میذاری؟! ولی حضور کسانی مث شما خیلی خشن !! والا خاطره قشنگی بید ! و اما نظرات بچه ها (پیلیسوک ، باد لیمر ،علی ، رحمان . ع انصاری . تبعیدی و حاجی ) خیلی بیشتر آدم سرحال و خوشحال میکنه !! کاش تمام تفکر مردم محل همینطور زیبا بود !! پیروز باشی یونس ماهیگیر

رضا انصاری

سلام سید به قول سهراب زندگی خالی نیست مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست کاش زندگیمون لبریز بود از مهربانی و ایمان به مهربانی کردن. موفق باشید. یاعلی

یاسر

بیشهر دیار نیاکان ما و محل خاطرات خوش ماست... بیشهر دیار بستگان و فامیل ما و محل ظهور و دوام دوستی ها و رفاقت های ماست... و این چندمین نوبت است که من به هم محلی بودن و نسبت نسبی خود با یکی از بیشهریان افتخار می کنم. فروتنی در رفتار و لطافت در گفتار سیداکبر، درس امروز من بود...

م.الف

واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم چندین بار شده برای نیم ساعت زودتر رسیدن به خانه بهترین دوستم را تنها گذاشته ام و امده ام اما حال سعی میکنم کمی با قویتر کردن پایه های دوستی ام صبر را در خودم تقویت کنم و زنده باد شوماخر

آرام

درود. دوست خوب واقعن یه نعمته. دوستیتون پایدار.

فاطمه

سلام انگارمن زیادی از دیگران عقبم. واقعا نمیدونستم ببخشید اگه زیادی دیگر اومدم متنتون تاثیز گذار بود. دوستیتون پایدار.

حاجی

کوچ. . گفتند کوچ کرد بانوی آب و آینه ها از شهر با باغی از شقایق رنگین بر سینه زمان در عصرگاه غمزده ای سنگین . شاید که... خسته بود از انتظار تلخ . شاید .. که شوق دیدنِ .یک ..دو ...سه غنچه داشت.. . .....شاید .