چون در صف میدان

کوچه های خاکی را رو به جنوب طی کردم  اما این بار آهسته تر و لنگ لنگان در حالی که چوبی مرا یاری می کند، عجیب این کوچه ها به من آرامش میدهد

بلاخره میرسم با این زخمها و این درد عجیب در قوزکم که یادگار نبرد سنگین روز گذشته هلیه و دهدشتی است  درب حیاط مثل همیشه باز است دستی به در می کوبم و وارد میشوم ، بگم روی مهتابی جواب سلام مرا میدهد و مرا به اتاق حاجی راهنمایی میکند هرچند خودم بارها آمده ام و اتاق را از برم، من در اتاق تنها نشسته ام که صدای یاالله بلندی می آیدو چند لحظه بعد مردی غریبه با لهجه تنگسیری وارد میشود دستش را به حالتی عجیب گرفته لابد دردی دارد او هم ، پس چند دقیقه حاجی می آید در حالیکه قمیسش(پیراهن) را تا آرنج بالا زده و آب وضو اژ آن می چکد ما بر می خیزیم و او دعوت به نشستنمان میکند لبخندی میزند و می گوید : دوباره توپ بازی؟

و من سر را به زیر می اندازم میدانم من و دیگر فوتبالیستهای محل زیاد مزاحمش میشویم انتظار دارم چون من زودتر آمده ام و آشنا هم هستم کار مرا زودتر راه بیندازد اما رو به تنگسیر میکند و می گوید: خالو رهت هم دیرنا و سراغ او می رود و با آبگرم و روغن  کاری میکند که دستش را به حالت طبیعی میگیرد شوق از چشمان تنگسیر پیداست، خدا بوات بیامرژه یه هفتن دریه نرفتم و هرچه اصرار میکند بسته پولی را در جیب حاجی جا کند موفق نمیشود و با صلوات خداحافظ میگوید و میرود، نوبت من میشود پایم را به او میسپرم و او در حالیکه پایم را با آب گرم نوازش میدهد از همه سراغ میگیرد به من گفته اند درد جاانداختن قوزک بیش از تحمل است او که ترس را در چشمان من دیده می گوید نترس میخواهم معاینه کنم و در حالیکه همچنان حرف میزند و من جواب سوالهایش را میدهم دردی شدید در قوزکم می پیچد و از نوک انگشتانم خارج میشود ، پایم درمان شده است...

صبحدم است بزرگان شور میکنند و راهی مسجد امام حسین (ع) که حسینیه هم خوانده میشویم ما کودکان زیاد شلوغ میکنیم چشم غره های حاج حسین زهر شیر را آب میکند روضه تمام شده و همه منتظر سینه هستند اما سیدموسی راضی به شروع سینه نیست می گوید الان می آیم میرود و چند دقیقه بعد می آید در حالیکه دستی در دست اوست و از زبان او می شنویم حاجی مریض بود اما اصرار کردم که بیاید و بخواند...

بر منبر می نشیند و عزاداران به دورش حلقه میزنند ...

چون در صف میدان سالطان عشاقان...

ذاکر نواخوان شو هر دم تو نالان شو بهر شه مظلوم....

نوایش بر جان می نشیند ....

نوحه خوان جوان می خواند و غلام و شاه عباس و حسن و سیدبزرگ به سینه شور میدهند...

اصرارها بعد از واحد اول جواب میدهد و وارد بر میشود در حالیکه از بدو ورود آغاز کرده است...نوبت جنگ به سالار شهیدان آمد...بر در خیمه شهنشاه غزیبان آمد...

یاد و نامت از یاد نمیرود ذاکر و پزشک حاذق، مناجات خوان شبهای هلیله

روحت شاد حاج محمدعلی پسر زایر خضر

/ 6 نظر / 7 بازدید
م.الف

بسم الله الرحمن الرحیم سالهاست گذشته است در دل تاریخ مانده است تمامی زحمتهایش و نیکیهایش تمام کارهایش همه و همه اما برای من هنوز آن همسایه مهربان آن مردی که میروم و میگویم بر قبرش نور باد.

رحمت الله حسن ابراهیمی

خداوند جایگاه ایشان را در صف سربازان امام حسین قرار دهد. سید جان چقدر دلم برای چشم زهره های عمویم تنگ شده چقدر دلم برای نوای صبحدم عمویم تنگ شده ... چقدر دلم برای بازماندگان صاحبان این خاطره ها تنگ شده ... کجا بودیم ‘کجائیم وکجایمان می برد روزگار

حاجی

سلام سلام...سید . چه به موقع .رسا و خاطره انگیز.. آفرین

ماه وخورشید

برای دردهایم نشانه میگذارم تایادم نرودکجا دست های خدارانگرفتم..